تبليغاتX
دل با من و من بیدل!

دل با من و من بیدل!

و زمان خود با من دل سوخته سوخت، آندم که بهار رفت، نشاط رفت

منوي اصلي

آرشيو مطالب

لينکستان

ساعت

امکانات

<


قالب و كدهاي جاوا >

باران فراموشی
چه آسان، برگها پژمرده ی احساس می شدند

و زمین

خیس باران فراموشی

و چه سنگین، اشکهایی که چیده می شدند

و خیال

غمگین لحظات دلتنگی

چه سوزان، دست هایی که کوتاه می شدند

و جدایی

آسمان شب های تنهایی...

****

دلم، در حسرت اشک های تو جا ماند

آن روز

روز جدایی

و چه دلسرد، قدم هایی که گمراه می شدند

و توهم

کوچه های اندوه دلتنگی


نويسنده: نجوای دل تاريخ: 88/08/17 موضوع: لينک به اين مطلب

نفس های زخمی

 به دنبال که می گردی

هوا مسموم تردید است

نفس ها زخمی از کینه

زمان درگیر تشدید است

قسم ها مانده در طوفان

رفاقت مخفی از دید است

سلامی بر لبی جاری

دلی دنبال تبعید است

در این قاموس بی بنیاد

جهان دنبال تجدید است

درون سینه ها سنگین

شبم دنبال تمدید است

بخواب ای انتظار مردمک ها

درون دیده ام دنیای امید است

نويسنده: نجوای دل تاريخ: 88/07/29 موضوع: لينک به اين مطلب

می شود؟
می شود یاد تو را بوسید؟

یا که  عطر خاطره ها را بوئید؟

می شود ثانیه ها را طی کرد؟

یا که در آیینه ی شب خندید؟

می شود زمزمه ها را گم کرد؟

یا پریشانی خواب شقایق را فهمید؟

انتظار همه امواج خروشان دریا

می شود ساحل چشم تو را دید؟

نويسنده: نجوای دل تاريخ: 88/07/19 موضوع: لينک به اين مطلب

پا برهنه ها
کودک در حالی که پاهای برهنه اش از سرمای کف خیابان بی حس شده بود، آرام و کنجکاو، صورت به ویترین مغازه گذاشته بود. در تماشای آن چیزی که نبودش را مدت ها در کوچه و خیابان تا بیم استخوان درک کرده بود. ناگهان زنی صدایش کرد: کوچولو بیا داخل ببینم. و کودک با ترسی معصومانه، متعجب وارد مغازه شد. گرمای شیرینی صورتش را نوازش داد. و بویی که نمی دانست از چیست ولی برایش جذاب بود.
کدوم از این کفش ها رو دوست داری؟ سوالی که ذهنش را درگیر رنگ ها و مدل هایی کرد که انتخاب را برایش سختر از خوردن یک تکه نان خشکیده می کرد.
گرمی پاهایش چه حس خوبی بود، ناگهان کودک پرسید: ببخشید خانم، شما خدا هستید؟

.

.

آخه مادر می گفت خدا خیلی مهربونه...!!!


و اشک، از گونه های بهت زده ی زن جاری بود. برف می بارید و سایه های خاکستری در عبور، و سرمایی در کمین پابرهنه ها.

نويسنده: نجوای دل تاريخ: 88/07/06 موضوع: لينک به اين مطلب

باران اشک

از کجاي خاطره بگويم
و از کدامين شب هاي سرد تنهايي
از کدام قطره ي اشکي که بي تو باريد
و از کدامین طلوعي که تو را نمي ديدم...

از چشم های لبريز اندوه

آن شب که ريسمان دلم
در کشاکش رفتن، ريش ريش می شد
و دستان پژمرده ی عشق، ملتمسانه
بر ميله هاي سنگين جدايي
چاک چاک غم تنهايي بود
از کدام خاطره مي پرسي
از کدام دل غمگين
چشم هايي که نمي بينند رنگي
خاکستري هاي مرا مي فهمي؟
باران اشک هاي من
و چترهاي سرد وارونه...

نويسنده: نجوای دل تاريخ: 88/07/03 موضوع: لينک به اين مطلب

آب
آب...
در مسیر بی قراری خود
محو می کند تمام نشانه های غریب را
و دستان بی جان من
در گذار این لطافت رود
پی پاکی چشم هایم بود
نگاه خسته ی من
زمزمه ی آب را نوشید
تا سیراب شود
اشک های پریشان تنهایی...

                                                           آب، خاطره ی باران بود...

نويسنده: نجوای دل تاريخ: 88/07/01 موضوع: لينک به اين مطلب

همین فردا که ساغر پای بید شب
به بی تابی مهتاب و فروپاشی مروارید
به گرد آبی چشمان نیلوفر
همین فردا سراغ دست درویش حقایق گیر
همین فردا سراغی از دل بیدار دلبر گیر
همین فردا...

-------------------------------

به خمیده های خسته ی کوچه ی امید

راز و نیاز شاپرک را خاطره وار

در آستین پیر و سالخورده ی مهتاب دیدم

عکس پر مهر ستاره ها را

در قاب عکس تنهایی خود پیچیدم...

-------------------------------------

آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست       عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی...

----------------
در آسمان وجودم
تو را کم دارم
و در دستان سردم
گرمی چشمان تو را
یاد تو را، نام تو را
روی دیواری پر از احساس
هک کردم
خم شدم از اینهمه تنهایی
پس کجایی؟ کی میایی...؟
به تبسم های تو دلخوش بود
قاصدک در سفر آخر خود
قاصدک رفت و دگر
باز نگشت هیچ لبخندی....

 

نويسنده: نجوای دل تاريخ: 88/06/20 موضوع: لينک به اين مطلب

کودکی
بگذار تا خاک کند دیدگان من

نرمی دستان خیالت را

امروز از بهار نیست اثر

این خاطره را پرستو گفت

در کوچ زمستانی خود می خواند

 گل یار نماند، شقایق پژمرد

این قصه ی پاییز که می بینی

خشکاند نرمی دستان خیالم را ...

به تیک تاک نازک سنجاقک چشم دوخته بود، کودکی معصوم میان انبوه فراموشی ها.

 خورشید رنگ تیرگی داشت، و پنجره ی اشک های مادر، بوی جدایی دستان گرم خوشبختی

 روی دیوار پر از تاریکی، جای یک پنجره خالی....

عطر نفس های گل کودکی ام، پشت دیوار پر از حسرت ماند. آنروز که سیاه و سپید قاب خاطراتم، دیدگانم را ورق زد.... یاد آن روز بخیر که با، شبنم امید می خندیدیم

 

نويسنده: نجوای دل تاريخ: 88/06/17 موضوع: لينک به اين مطلب

سکوت من
در آغازین قدم های نو رسیده ی لبخند
شکفت ردی از خاطره
و فردایی که می درخشد
در چشم امیدوار شقایق
درک کن احساسم را
گرمی مهربانی سکوتم را
شامگاه افکار پریشان را
در طلوع روشن خورشید
رها کن، وقت تنگ است
فرصت دیدار کوتاه
تبسم باش، در میان خاطر فردا
ردی از خاطره باش
ردی از لبخند، گل امید 
 
 
نويسنده: نجوای دل تاريخ: 88/06/04 موضوع: لينک به اين مطلب

خورشید
در فکر تو بودم

در فکر هر چه که می دید دلم

شاهد، ستاره ای که می شناسد

رد پای خسته ی مرا

بر کویر تنهایی دلم

به آسمان نگاه کن

خورشید، باورش را به تو بخشیده

و ماه، زیبایی نامش را

بگذر از این تنگنا

بگذر از این دشت بی انتها

صدای آب می آید

صدای خنده ی یک غنچه

صدای پای باد می آید

سراب را بشکن

گرمی دستان رود را حس کن

انتظار قدم هایت را ببین

بی تاب لمس چمن ها هستند

اشک های شقایق را بنوش

و برای پرنده ی امید بخند

شب، همیشه در راه است

خورشید باش، همیشه خورشید

نويسنده: نجوای دل تاريخ: 88/05/27 موضوع: لينک به اين مطلب

درباره وبلاگ

شاید لحظه ای به گوشه تنهایی خویش، خانه غم گرفته و غبار آلود دل سر زده ای! خانه ای که سالهاست پشت پنجره اشکهایش، گلدان ناز و نیاز به یادگار فراموش شده و هنوز عطر نفسهای شقایق، گرمی خون ستاره را به یادگار دارد. به خاطره ها، به دستهای خط خوردهْ نور، به شلوغی خنده های باطل شده. آری هنوز دلی هست..... منتظر سلام، منتظر سلام تو. حضورت را از این غربت تنهایی دریغ مدار.....


لينکهاي روزانه

جستجوي مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to sharhedel.Blogfa.com | Template By: TEMPHA.COM